تبليغاتX

بهترین وبلاگ ایرونی
ضریح عشق

شيشه اي مي شكند ...من مي پرسم ..چرا شيشه شكست ؟

مي گويند ..شايد اين رفع بلاست

يك نفر زمزمه كرد ..باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد

شيشه پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه خرد شد و شكست

عابري خنده كنان مي آمد

تكه اي از آن را بر مي داشت تا مرهمي بر دل تنگم مي شد

اما امشب ديدم

هيچ كس ..هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد

از خودم مي پرسم

آيا ارزش قلبم از شيشه پنجره هم كمتر بود ؟

دل من سخت شكست اما هيچ كس هيچ نگفت

و نپرسيد چـــــــــــرا؟؟؟؟؟

 

  اگر من و تو دو برگ بوديم..هنگام پاييز..

 

  زودتر از تو مي شكستم .. و.. مي افتادم..

 

  تا هنگامي كه تو مي افتي ....

                                      تو را در اغوش بگيرم...

   


 

به قلمستاره در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 1:33 موضوع | لینک ثابت


بخواب اي خواهرم آرام آرام بخواب اي نو شكفته اي دلارام


خواهرم عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند.... خواهرکم بخواب.آخرین خوابت شیرین!
ندا با چشمان باز مُرد .. شرم بر مايي كه با چشمان بسته زندگي كنيم!!


 

به قلمستاره در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


عشق چيست؟

عشق نيروي است در عاشق كه او را

به طرف معشوق مي كشاند

و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست

كه دوست را به طرف دوست مي برد.........

عشق غذا خوردن يك حريص است......

دوست داشتن در سرزميني بيگانه

يافتني است...... عشق جنون چيزي

جز خرابي و پريشاني نيست ... اما

دوست داشتن در اوج معراج از سرحد

عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار.....

.


خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم.

اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي
...
پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي برايم‌ بياورد….


 

به قلمستاره در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت


مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي

به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

يک نيمکت کنار خيابان، دو تا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا ؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را : سکوت!
يک ماه بعد : هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه ؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
عشق اشتباه بوده و گر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دو تا سکوت...


 

به قلمستاره در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت


زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن ....

 و فراموش کردن!

 .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن!

 

 

ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم

 با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم

و از من دريغ مي کيرد گريه کرد

 و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم ...

 وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود!!!

 

 


 

به قلمستاره در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 4:35 موضوع | لینک ثابت


تا حالا فکر کردی که چرا بعضی وقتها زمین میخوریم؟

 از بد شانسیمون نیست، طبیعت میخواد به ما یاد بده

 که چطور دوباره بلند بشیم...!

 

به خاطر داشته باش تاریک ترین لحظه شب

 ، نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشیده ،‌

پس از تاریکی زندگیت دلگیر نشو...!

 


 

به قلمستاره در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت


می گن آدم فقط یک بار عاشق می شه،

اما من هر وقت صدا تو میشنوم دوباره عاشق میشم!!

 

 

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند!!

 

 

 

 


 

به قلمستاره در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت


خدایا تو می گفتی که من تو را آفریدم

بهتو جان دادم و زندگی بخشیدم

پس چرا فقط نفس کشیدن بلدم؟؟؟

بازي روزگار را نمي فهمم!

من تو را دوست مي دارم.

تو ديگري را.....

ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم....

 

 


 

به قلمستاره در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


زندگی رویا نیست زندگی زیبایی است ،

می توان از میان فاصله ها را برداشت .

دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ...

 

زندگی زنی است که در سیل اشکهای عاشقانش تن می شوید

و با خون قربانیانش تدهین می کند .

بشریت رودخانه ای از روشنایی است که از ازل جاری شده و به ابد می ریزد .

تنها مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون می کنند .!

 


 

به قلمستاره در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت



خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.

ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه...


سالها ارزو ميكردم
سايه اش بر سرم باشد

كور بودم

او سراسر نور بود سايه نداشت!!!




 

 


 

به قلمستاره در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت