تبليغاتX
  ضریح عشق

ضریح عشق

عاشقانه

 

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .  

من صبورم اما . . .  

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !  

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ  

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .  

من صبورم اما  . . .  

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم  

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند  ! می ترسم .  

من صبورم اما . . .

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت22:40 ،به قلمستاره | |

دختری کنجکاو می پرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود:
حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم


طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت20:32 ،به قلمستاره | |

بدون تو هرگز!

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سرپناه آخر من است و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...

بدون تو حرفی برای گفتن نیست ، به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست...

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ،دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی.

ای وای از فردا... از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد آن زمان خورشیدی در آسمان نیست،

و باز باید به انتظارت نشست و گریست با همان دل پر خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته...

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است...

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد....

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت0:29 ،به قلمستاره | |

اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو پدر عزیزم!

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار

ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند .

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...

دوست داشتم در كنار تو مملو از عشق باشم, مملو از عطر اميد

روزها كه بي حضور تو , خاطرات بچگی ام با ديدگاني اشكبارمرور می کنم

تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش بکشم

پدر من!

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم

اما نه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم

از صميم قلبي كه به راهت باخت فریاد میزنم خیلی دوستت دارم پدرم!

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت23:43 ،به قلمستاره | |

شيشه اي مي شكند ...من مي پرسم ..چرا شيشه شكست ؟

مي گويند ..شايد اين رفع بلاست

يك نفر زمزمه كرد ..باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد

شيشه پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه خرد شد و شكست

عابري خنده كنان مي آمد

تكه اي از آن را بر مي داشت تا مرهمي بر دل تنگم مي شد

اما امشب ديدم

هيچ كس ..هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد

از خودم مي پرسم

آيا ارزش قلبم از شيشه پنجره هم كمتر بود ؟

دل من سخت شكست اما هيچ كس هيچ نگفت

و نپرسيد چـــــــــــرا؟؟؟؟؟

 

  اگر من و تو دو برگ بوديم..هنگام پاييز..

  زودتر از تو مي شكستم .. و.. مي افتادم..

  تا هنگامي كه تو مي افتي ....

                                      تو را در اغوش بگيرم...

   

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت1:33 ،به قلمستاره | |

بخواب اي خواهرم آرام آرام بخواب اي نو شكفته اي دلارام


خواهرم عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند.... خواهرکم بخواب.آخرین خوابت شیرین!
ندا با چشمان باز مُرد .. شرم بر مايي كه با چشمان بسته زندگي كنيم!!

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت1:59 ،به قلمستاره | |

عشق چيست؟

عشق نيروي است در عاشق كه او را

به طرف معشوق مي كشاند

و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست

كه دوست را به طرف دوست مي برد.........

عشق غذا خوردن يك حريص است......

دوست داشتن در سرزميني بيگانه

يافتني است...... عشق جنون چيزي

جز خرابي و پريشاني نيست ... اما

دوست داشتن در اوج معراج از سرحد

عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار.....

.


 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت2:15 ،به قلمستاره | |

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي

به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

 

 

يک نيمکت کنار خيابان، دو تا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا ؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را : سکوت!
يک ماه بعد : هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه ؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
عشق اشتباه بوده و گر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دو تا سکوت...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت0:49 ،به قلمستاره | |

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن ....

 و فراموش کردن!

 .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن!

 

 

ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم

 با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم

و از من دريغ مي کيرد گريه کرد

 و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم ...

 وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود!!!

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت4:35 ،به قلمستاره | |

تا حالا فکر کردی که چرا بعضی وقتها زمین میخوریم؟

 از بد شانسیمون نیست، طبیعت میخواد به ما یاد بده

 که چطور دوباره بلند بشیم...!

 

به خاطر داشته باش تاریک ترین لحظه شب

 ، نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشیده ،‌

پس از تاریکی زندگیت دلگیر نشو...!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت1:9 ،به قلمستاره | |