|
من صبورم اما . . . به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند ! می ترسم . من صبورم اما . . .
دختری کنجکاو می پرسید: دختری گفت: اولش رویا مادرش گفت: عشق یعنی رنج تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ شیخ گفتا:گناه بی بخشش جاهلی گفت: عشق را عشق است چون که بالا گرفت بحث و جدل
بدون تو هرگز! این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز! این عشق تو سرپناه آخر من است و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است... بدون تو حرفی برای گفتن نیست ، به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی! بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست... چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید! وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک... باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ،دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی. ای وای از فردا... از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد آن زمان خورشیدی در آسمان نیست، و باز باید به انتظارت نشست و گریست با همان دل پر خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته... این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز! این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است... بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد.... آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو پدر عزیزم!
تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند . امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...
دوست داشتم در كنار تو مملو از عشق باشم, مملو از عطر اميد روزها كه بي حضور تو , خاطرات بچگی ام با ديدگاني اشكبارمرور می کنم تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش بکشم پدر من! در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم از صميم قلبي كه به راهت باخت فریاد میزنم خیلی دوستت دارم پدرم!
مي گويند ..شايد اين رفع بلاست يك نفر زمزمه كرد ..باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد شيشه پنجره را زود شكست كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه خرد شد و شكست عابري خنده كنان مي آمد تكه اي از آن را بر مي داشت تا مرهمي بر دل تنگم مي شد اما امشب ديدم هيچ كس ..هيچ نگفت غصه ام را نشنيد از خودم مي پرسم آيا ارزش قلبم از شيشه پنجره هم كمتر بود ؟ دل من سخت شكست اما هيچ كس هيچ نگفت
اگر من و تو دو برگ بوديم..هنگام پاييز..
زودتر از تو مي شكستم .. و.. مي افتادم..
تا هنگامي كه تو مي افتي .... تو را در اغوش بگيرم...
عشق چيست؟ عشق نيروي است در عاشق كه او را به طرف معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست كه دوست را به طرف دوست مي برد......... عشق غذا خوردن يك حريص است...... دوست داشتن در سرزميني بيگانه يافتني است...... عشق جنون چيزي جز خرابي و پريشاني نيست ... اما دوست داشتن در اوج معراج از سرحد عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار.....
مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...
يک نيمکت کنار خيابان، دو تا سکوت... من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر! چون کودکي به مادر و چون کوه ؛ با سکوت در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن! .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن! ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم با يک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کيرد گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم ... وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود!!!
تا حالا فکر کردی که چرا بعضی وقتها زمین میخوریم؟ از بد شانسیمون نیست، طبیعت میخواد به ما یاد بده که چطور دوباره بلند بشیم...! به خاطر داشته باش تاریک ترین لحظه شب ، نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشیده ، پس از تاریکی زندگیت دلگیر نشو...!
|
About![]()
من ، مستم. Archivesهفته چهارم مهر 1388هفته سوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 Links
•**•. منتظر ظهور.•**• |