|
به نام خدای رنگین کمان ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت!!! سلام سلام سلام .! سلامی که بوی سرکه و سماق و سبزه و سنجد و سمنو و ... بده اما جدی بوی ماهی نده...! حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عید قشنگتون مبارک!اما می دونید این شب قشنگ و چی قشنگ ترش می کنه؟ صدای بوق آشغالی که از سر کوچه داره برای گرفتن عیدی بوق می زنه!!! اونوقت صدای تشکرش که با اون چشمای مهربونش نگاه آدم میکنه شب و قشنگ و قشنگ تر میکنه! سر سفره هفت سین گوش چشمی هم به ما داشته باشید... با آرزوی 12 ماه شادی ،25 هفته خنده ، 365 روز سلامتی، 8760 ساعت عشق، 525600 دقیقه برکت و 3153000 ثانیه دوستی برای شما دوستای گلم!
در میان جمعی درویشی از منصور حلاج پرسید که "عشق"چیست؟ گفت:امروز بینی و فرداو پس فردا! آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد دادند _ یعنی عشق اینست!!! به یکدیگر عشق بورزید اما از عشق بند مسازید بگذارید عشق دریایی باشد در میان ساحل روح شما دل های خود را به هم بدهید اما نه برای نگه داشتن زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شمارا نگه دارد! عزیزم: جلوی من قدم برندار شاید نتونم دنبالت بیام ! پشت سرم راه نرو! شاید نتونم رهرو خوبی باشم! مهربونم کنارم بیا و دوستم باش !!! برای چشم خاموشت بمیرم کنار چشمه نوشت بمیرم نمیخواهم در آغوشت بگیرم که میخواهم در آغوشت بمیرم! "فریدون مشیری" عشق بازی کار هر شیاد نیست این شکار دام هر صیاد نیست عاشقی را قابلیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است از او پرسیدم :تو که هستی؟ گفت: غم! خیال کردم غم عروسکی خواهد بود که بزرگ شدم با او بازی خواهم کرد ! اما حالا که بزرگ شده ام میبینم که من عروسکی هستم در دست غم!!! خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست ! باتو در خواب مرا لذت ناب هم آغوشی هاست من شکوفایی گلهای امیدم را در روییها میبینم و ندایی که به من می گوید : گرچه شب تاریک است ... دل قوی دار سحر نزدیک است!!! چه شب تلخی بود شب تنهایی من ! من که در بستر غم ها بودم ! من از عاشقی غریبانه چو دریا بودم ! آه ای معنی عشق تو ندانی که چه تنها بودم ! یارانت همه شاد عاشقانت همه جمع من در میان همه گریان بودم شمع همراه دل من میسوخت اما همه با یاد تو خندان بودند...! نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین،، چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم... بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم! تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم!
گل نازم... به تو می اندیشم به تو ای مظهر حسن به تو ای آیت ناز به تو کز حال دلم بی خبری به تو کز گریه ی من می خندی به نگون بختی خود به دل ساده خویش به وفای خود و بد عهدی تو به همان شب که به من گفتی عهدو پیمان میان منو تو همچنان روح مسیح ره به سوی ابدیت دارد... یاد داری که ز باغ گل یاس نرم و آهسته گذر می کردیم تو به من قصه دل می گفتی و من از مهر تو گل می چیدم.. پس کجا رفت چه شد؟چه شد آن قصه عشق ؟ باز هم ای گل ناز به تو می اندیشم به تو می اندیشم...!
دفتري که بسته شد بازش نکنيد دلي که شکسته شد نازش نکنيد ياران شما را به خدا به عشق بيوفائي نکنيد يا اين که وفا کنيد تا آخر عمر يا اين که از اول آشنائي نکنيد...! وقتي خدا بهت مي گه باشه! چيزي رو كه مي خواي بهت مي ده. وقتي ميگه صبر كن! چيزي بهتري بهت مي ده.وقتي كه مي گه نه! داره بهترين و برات آماده مي كنه... دوست داشتن مثل بازي الاكلنگ مي مونه اوني كه عاشق تره هميشه خودشو پايين مياره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره...
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر مي کني تو دستته اما وقتي دستتو باز مي کني مي بيني هيچي ازش نمونده جز خيسي خاطرات... گفتگو با خدا گفتم خسته ام.گفتی از رحمت خدا نا امید نشو. گفتم هیچکی نمی دونه تو دلم چی می گذره.گفتی خدا حائل است بین انسان و قلبش. گفتم غیر از تو کسی رو ندارم.گفتی ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم. گفتم ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!گفتی منو یاد کنید تا شما را یاد کنم. گفتم تا کی باید باید صبر کرد؟گفتی تو چه میدانی شاید موعدش نزدیک باشد. گفتم تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچیک خیلی بزرگه!تا اون موقع چکار کنم؟گفتی کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه. گفتم خیلی خونسردی!تو خدایی و صبور !من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک...یه اشاره کنی تمومه! گفتی شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه. گفتم اصلا چه طور دلت میاد ؟گفتی خدا نسبت به همه مردم _نسبت به همه _مهربونه. گفتم دلم گرفته.گفتی مردم به چی دل خوش کردن؟باید به فضل و رحمت خدا شاد بود. گفتم اصلا بی خیال!گفتی خدا اونایی رو که توکل می کنن دوست داره! گفتم خیلی چاکریم!ولی اینبار گفت حواست رو خوب جمع کن!یادت باشه که بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان بشن رو گردون میشن!!! اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقب تري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو... هر كس بد ما به خلق گوید *** ما دل به غمش نمی سپاریم ما خوبی او به خلق گوییم *** تا هر دو دروغ گفته باشیم گفتم تو فرهاد مني.. گفتي تو شيريني مگر؟ گفتم خرابت ميشوم گفتي تو آبادي مگر؟ گفتم فراموشم مكن گفتي تو در يادي مگر؟
فقط برای تو می نویسم... مرگ در حالتی تلخ است اما من دوست تر دارم که چون از ره آید مرگ درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش لیک مرگ دیگری هم هست دردناک اما شگرف و سر کش و مغرور مرگ مردان مرگ در میدان با تپیدنهای طبل و شیون و شیپور با صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان وه چه شیرین است رنج بردن پا فشردن در ره یک آرزو مردانه مردن !وندر امید بزرگ خویش باسرود زندگی بر لب جان سپردن آه اگر باید زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را... دلم تنگ است ... دلم چون برگ های زرد پاییزی پر از درد است صدای خش خش برگان به همراه قلبم می شود آغاز و من تنها تر از تنها به یاد مرگ برگ سبز می گریم ولی تک برگ زردی هم به یاد من نمیگرید... در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ! قاضی بلند نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد! محکوم شدم به مرگ وتنهایی !در کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم که به تو بگویند دوستت دارم... میکده خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز !فریاد زدیم که چرخ گردون لیلا تو نداده ای به مجنون ... فریاد برآمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیر افزون خاموش شدیم و در خمو شی رفتیم سراغ می فروشی فریاد زدیم دوای ما کو؟گویند دواست باده نوشی هوشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران تو مفت مفروش از خود به کجا شوی تو پنهان از خود به کجا شوی گریزان بیداری دل چنین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان هوشیار شدیم از این که هستیم رفتیم و در میکده بستیم با خود به سخن چنین نشستیم ما باده نخورده ایم مستیم مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چنین نوشتیم در میکده هم خدای بینی با مرد خدای اگر نشینی...
برای خریدن عشق هر که هر چه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست گمان کردم چون هیچ ندارد می گرید اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است و بهای اشک عشق!!! از صوفی پرسیدند هنگام غروب خورشید چرا زرد روی است؟ گفت:از بیم جدایی! تو که اینجا بودی آسمان آبی بود و اگر هم داشت شب مهتابی بود شعرها شیرین بود قصه ها پایان داشت خنده ها معنی داشت حرفهایمان جان داشت بی تو اما حالا زندگی زیبا نیست تو که رفتی دیگر آسمان آبی نیست آسمان قلبم تارو سردو ابریست ... ابر وقتی باشد دل من می گیرد بی تو بودن سخت است گریه ام میگیرد ... اگر عاشق شدن جرم و گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است...
ای کاش خدا سه چیز را نمی آفرید: 1-عشق 2-غرور 3-دروغ چون اگر عشق نبود انسان از روی غرور دروغ نمیگفت... برای تو... باور نمیکنم که سکوتت ندیدنست بیهوده است رفتن من نارسیدن است باور نمیکنم که هجوم سکوت تو تاریکی نگاه مرا ساده دیدنست! باور نمیکنم که مرا ترک کرده ای ... شاید نشاط زندگی تلخی چشیدنست! باور نمیکنم که تلاش مداوم من در جاده های اندوه و حسرت دویدنست! باور نمیکنم که تو گویی که زندگی بیهوده غصه خوردن و سختی کشیدن است! این حرف اوست و کلام پسین که من باور نمیکنم که سکوتت ندیدنست!!! اگر شبی بی ستاره باشم مرا خیالی نیست چون تو تنهاترین ستاره آسمان من هستی...! نه از قبیله ی ابرم نه از تبار کویرم که بی بهانه بگریم و بی ترانه بمیرم دلم گرفته برایت ولی اجازه ندارم که از نسیم پرنده سراغی از تو بگیرم... برای یگانه محبوب قلبم... شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری؟ دو چشمش از خجالت بر هم افتاد ... میان گریه هایش گفت :آری تو می دانی... شاید سرنوشت من چنین بود که عشقت تا ابد با من عجین بود شبی گفتم : جدایی از تو سهل است تو می دانی حقیقت غیر از این بود...! سالها پرسیدم از خود که من کیستم؟ آتشم شورم شرارم چیستم؟ دیدمش امروز دانستم کنون ... او به جز من من به جز او نیستم!!! نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست نرود پایم پیش هر کجا جای تو نیست خانه خالی شده از موهبت بودن تو همه جا بهت و سکوت است چو غوغای تو نیست مرده در سینه ی من شوق دل آویز حیات دل من خانه ی مرگ است چو سودای تو نیست پا به پا آمده ام تا که بجویم جایت هر کجا مینگرم غیر دلم جای تو نیست...
|
About
من ، مستم. Archivesهفته سوم آذر 1388هفته دوم آذر 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 Links
•**•. منتظر ظهور.•**• |