تبليغاتX
  ضریح عشق

ضریح عشق

عاشقانه

من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش!

فریاد را می پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش!

فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر فکر کجمدار!

زمستان را می پرستم به خاطر عدم احتیاج،عدم اعتنایش به بهار!

آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش که شب ناپدید میشود

تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد!

زندگی ایده آل من است و من آن را تقدیس میکنم

به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش میکنند

اما هرگز نمی میرد!!!

 

 

 

 

همواره در این ساحل ها سرگرم گام زدن بودم!

میان کف ها و ماسه ها!

خیزابه های بلند جای پاهایم را خواهد شست!

وباد کف ها را پراکنده خواهد ساخت!

اما دریا و ساحل همواره بر جای خواهند ماند !

 

 

 

 

 

 

نه راحت از فلک جویم، نه دولت از خدا خواهم

وگر پرسی چه میخواهی؟ترا خواهم ترا خواهم

نمیخواهم که باسردی،چوگل خندم ز بی دردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

چو غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می ریزد

من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم

زشادیها گریزم در پناه نا مرادیها

به جای راحتی از گردون بلا خواهم بلا خواهم

چنان با جان من ای غم در آمیزی که پنداری

تو از عالم مرا خواهی ،من از عالم تورا خواهم!

 

 

 

                                                             

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت20:3 ،به قلمستاره | |

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم...

غافل از اینکه...

خوشبختی همان لحظه هایی بود که می گذراندیم...!

 

 

 

 

ای نسیم رهگذر،به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی

این شکوفه های عشق ...

از سموم کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند...!

 

 

 

 

به او گفتم عزیزم!

زیباترین و آرام ترین شعرت را برایم بازگو کن.

می دانی چه کرد؟

سرش را پایین آورد،دستش را روی چشمانش گذاشت،

و آرام گریست!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت22:48 ،به قلمستاره | |