تبليغاتX
  ضریح عشق

ضریح عشق

عاشقانه

 

دستم بوی گل میداد مرا به جرم گل چیدن محکوم کردن

ولی کسی نیاندیشید که شاید گلی کاشته باشم...!

دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،

از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،

از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز

 يادشون ميره!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت23:39 ،به قلمستاره | |

می دونی قشنگی راه رفتن زیر بارون چیه؟......................

اینه که هیچکس نمی تونه اشکها تو زیر بارون ببینه!!!

 

زندگی به من یاد داد که:

 "خوشبختی فاصله بین این بدبختی تا بدبختی بعدیه."

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت1:5 ،به قلمستاره | |

گفتگو با خدا

 

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد.

خدا خنديد: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكيشان، اينكه آنها از كودكي شان

خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند،

بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند،

اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند

 تا پول به دست آورند و بعد پولشان را

از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند،

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش

مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند

 و نه در آينده، اينكه آنها به گونه اي زندگي

 مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرندو

 به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت.

براي مدتي سكوت كرديم.

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام

 درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار

كنند كه عاشقشان باشد، همه كاري كه مي توانند

 بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند،

 بياموزند كه درست نيست كه خودشان را

با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه

 طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه

دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها

را التيام بخشيم، بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه

بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد،

بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند

فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند،

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه

نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند، بياموزند كه

كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛ هميشه.!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت0:8 ،به قلمستاره | |