وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم
چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟
بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟
با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري
بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت1:51 ،به قلمستاره |
|
About
من ، مستم. من، مستم و ميخانه پرستم.
راهم منماييد، پايم بگشاييد!
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم! مي، لاله و باغم مي، شمع و چراغم. مي، همدم من، همنفسم، عطر دماغم. خوشرنگ، خوش آهنگ لغزيده به جامم. از تلخي طعم وي، انديشه مداريد، گواراست به كامم.
در ساحل اين آتش. من غرق گناهم همراه شما نيستم، اي مردم بتگر! من نامه سياهم.
فرياد رسا! در شب گسترده پر و بال از آتش اهريمن بدخو، به امان دار هم ساغر پر مي هم تاك كهنسال. كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين وين ساغر لبريز اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين
با آنكه در ميكده را باز ببستند با آنكه سبوي مي ما را بشكستند با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار! هشدار كه من مست مي هر شبه هستم.