تبليغاتX
  ضریح عشق

ضریح عشق

عاشقانه

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي

به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

 

 

يک نيمکت کنار خيابان، دو تا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا ؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را : سکوت!
يک ماه بعد : هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه ؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
عشق اشتباه بوده و گر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دو تا سکوت...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت0:49 ،به قلمستاره | |